تبلیغات
In Minds Of Books - آفرینش گل شقایق نعمانی افسانه ی آدونیس
In Minds Of Books
عجیب نیست کتاب بعدازچندین بارخواندن چاقتر میشود!چیزی لابلای صفحه ها جامیماند.چیزهایی مثلِ احساسات،افکار،صداها!کرنلیا_فانکر
هر سال دختران یونانی برای آدونیس سوگواری می‌کردند و هر سال که گل او، یعنی گل سرخ شقایق نعمانی، یا گل باد، دوباره شکوفا می‌شد جشن و پایکوبی برگزار می‌کردند. آفرودیت او را دوست می‌داشت. الهه‌ی عشق، که با نیزه اش دل خدایان و آدمیان را به یکسان سوراخ می‌کرد و بذر عشق در دلهایشان می‌کاشت، سرنوشت چنین خواست که او نیز به چنین درد ناشی از شکسته شدن دل گرفتار آید......

هر سال دختران یونانی برای آدونیس سوگواری می‌کردند و هر سال که گل او، یعنی گل سرخ شقایق نعمانی، یا گل باد، دوباره شکوفا می‌شد جشن و پایکوبی برگزار می‌کردند. آفرودیت او را دوست می‌داشت. الهه‌ی عشق، که با نیزه اش دل خدایان و آدمیان را به یکسان سوراخ می‌کرد و بذر عشق در دلهایشان می‌کاشت، سرنوشت چنین خواست که او نیز به چنین درد ناشی از شکسته شدن دل گرفتار آید.
آن جوان را هنگامی که زاده شد و پا به این دنیا گذاشت دید و درست از همان هنگام به عشق وی گرفتار آمد و در نتیجه عزم جزم کرد که او را تصاحب کند. بنابراین آن الهه‌ی عشق او را برداشت و با خود برد و او را به دست پرسفونه سپرد تا از وی نگهداری و پرستاری کند و به بار بیاورد (2) اما پرسفونه خود دلداده‌ی آن پسر شد و او را به آفرودیت پس نداد، حتی آن زمان که الهه به زیر زمین رفت تا او را باز پس بگیرد. چون این دو الهه حاضر نشدند با هم کنار بیایند، زئوس ناگزیر پا درمیانی کرد و بین آن دو به داوری نشست. زئوس حکم کرد که آدونیس هر نیم سال را با یکی از آن دو الهه بگذراند، پاییز و زمستان را نزد ملکه‌ی مردگان، و بهار و تابستان را نزد الهه‌ی عشق و زیبایی، آفرودیت، سپری کند.
در آن هنگام که نزد آفرودیت می‌زیست، آن الهه سخت می‌کوشید او را شاد و خشنود نگه دارد. این پسر دونده‌ای بادپا بود و اهل شکار، و اغلب آفرودیت کالسکه اش را که یک قو آن را می‌کشید و با آن در زمین سیر و سفر می‌کرد ترک می‌کرد خود را به هیئت یک زن شکارچی درمی آورد و در جنگل‌های انبوه او را تعقیب می‌کرد. اما در یک روز غم انگیز الهه نتوانست سر در پی وی بگذارد و او را تعقیب کند، و در آن روز آن جوان گرازی وحشی را دنبال می‌کرد. وی با سگان شکاری اش گراز را در بن بست قرار داد و نیزه اش را به سوی گراز انداخت، ولی فقط او را زخمی کرد، به طوری که گراز وحشی که از درد دیوانه شده بود، بی آنکه به آن جوان فرصت بدهد خود را از مهلکه برهاند، به سویش حمله ور شد و دندان بزرگ خود را در بدن جوان فرو کرد (3). آفرودیت سوار بر کالسکه اش بر فراز زمین می‌رفت که صدای ناله‌ی آدونیس را شنید و شتابان به سویش آمد. آدونیس اندک اندک از پا درمی آمد و می‌مرد و خونی تیره رنگ از زیر پوست بدن چون برف سپیدش بیرو می‌ریخت، و چشمهایش پیوسته تار و سنگین می‌شد. آفرودیت او را بوسید، و نمی‌دانست که وقتی او را بوسید او مرده بود. این زخم ژرف بر بدنِ آدونیسِ زخمی ژرفتر بر دل آفرودیت گذاشت. آفرودیت با وی سخن‌ها گفت، هر چند که می‌دانست او مرده است و نمی‌شنود:
تو می‌میری،‌ای عزیزترین،
و آرزوهای من چون رویا نابود شدند.
کمربندِ زرینِ زیباییِ من نیز با تو رفت
اما خودم که الهه هستم باید زنده بمانم
و نتوانم به دنبال تو بیایم.
باز هم مرا ببوس، بوسه‌ای طولانی، و آخرین
تا آن گاه که روح تو را در لبانم جای بدهم
و عشق تو را تا آخرین قطره بنوشم.
کوهساران همه بانگ برداشتند و درختان بلوط پاسخ گفتند،
وای، وای از مرگ آدونیس، او مرده است.
و اِکو نیز در پاسخ بانگ برآورد، وای از مرگ آدونیس
و عشقها همه به حالش گریستند، حتی میوزها نیز.
اما آدونیس که در دنیای زیرین، در دنیای مردگان، بود نمی‌توانست صدای آنها را بشنود، و حتی نمی‌توانست آن گل سرخ رنگی را ببیند که از محل ریزش خون او بر زمین سر برآورده بود.




نوع مطلب : اساطیر یونان و رم mythology of Greek and Rome، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 11 بهمن 1395 :: نویسنده : آمنه حمیدی
دوشنبه 30 مرداد 1396 11:49 ق.ظ
Yes! Finally someone writes about Can you get an operation to make you taller?.
سه شنبه 17 مرداد 1396 08:44 ق.ظ
Why users still use to read news papers when in this technological
globe all is accessible on web?
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : آمنه حمیدی
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی