تبلیغات
In Minds Of Books - آفرینش نارسیسوس (نارسیس) یا نرگس
In Minds Of Books
عجیب نیست کتاب بعدازچندین بارخواندن چاقتر میشود!چیزی لابلای صفحه ها جامیماند.چیزهایی مثلِ احساسات،افکار،صداها!کرنلیا_فانکر

این داستان درباره آفرینش نارسیسوس (نارسیس) یا نرگس در یکی از سرودهای بسیار باستانی هومری قرن هفتم یا هشتم پیش از میلاد سروده شده است......

این داستان درباره آفرینش نارسیسوس (نارسیس) یا نرگس در یکی از سرودهای بسیار باستانی هومری قرن هفتم یا هشتم پیش از میلاد سروده شده است.
در یونان زیباترین گل‌ها را می‌توان دید. این گل‌ها در هر جا که باشند زیبا هستند، اما یونان سرزمین غنی و باروری نیست که مرغزاری پهناور و کشتزارهای پربار و صحراهای خاص پرورش گل داشته باشد. یونان کشوری است کوهستانی با تپه‌های سنگی و کوههای خشک و بی بروبار، و در چنین کشوری روییدن و شکفتن گل‌های وحشی که:
شادمانی می‌آورند و فرح انگیز و فوق العاده درخشان هستند . واقعاً مایه شگفتی‌‌اند. قله‌های سرد و سر به فلک کشیده از رنگهای گوناگون و درخشان فرش شده است: هر شکاف و پرتگاهِ عبوس چهره و شوم از گل و گیاه و شکوفه پوشیده می‌شود. دگرگونی و تباینِ این زیباییِ خندان و باشکوه که با قد و قامتِ بلند و استوار و مهیبی که همه جا را احاطه کرده است درمی آمیزد و توجه بیننده را سخت به سوی خود جلب می‌کند. شاید در سرزمینهای دیگر، گل‌های وحشی توجه اندکی را به سوی خود جلب کنند، اما در یونان هرگز.
این واقعیت هم در اعصار کهن و باستانی صادق بوده است و هم در این روز و روزگار. در اعصار بسیار دور که داستان‌های اساطیری یونان شکل می‌گرفت، انسان‌ها گل‌ها و شکوفه‌های فصل بهارِ یونان را شگفت انگیز و شادی آور می‌یافتند. آن انسان‌هایی که هزاران سال پیش از ما می‌زیستند و برای ما تقریباً ناشناخته باقی مانده‌‌اند، همان احساسی را داشته‌‌اند که هم اینک ما در برابر معجزه‌ی زیبایی، و گل‌های بسیار ظریف و زیبا نشان می‌دهیم که مثل رنگین کمان سطح زمین را پوشانده‌‌اند. داستان سرایان نخستین یونان داستان‌های بی شماری راجع به آنها گفته‌‌اند که این گل‌ها چگونه آفریده شده‌‌اند و چرا تا این حدّ زیبا بوده‌‌اند.
بنابراین پیوند دادن این گل‌های زیبا به خدایان کاملاً طبیعی بوده است. تمامی اشیای موجود در ملکوت و افلاک و زمین به طرز واقعاً اسرارآمیزی به قدرتهای خدایی و آسمانی پیوند می‌یافتند، اما تمامی چیزهای زیبا بیش از هر چیز دیگر به خدایان نسبت داده می‌شدند. اغلب یک گل بسیار زیبا را دست آفرینِ مستقیم یک خدا می‌دانستند که آن را برای هدف و منظور ویژه خویش آفریده است. این موضوع درباره گل نرگس هم صدق می‌کرد که در آن اعصار به گل نرگسی که اینک ما داریم و می‌شناسیم شباهتی نداشته است، بلکه گلی بوده است به رنگ ارغوانی و نقره‌ای درخشان. زئوس این گل را آفرید تا به برادرش که فرمانروای دنیای زیرین بود کمک کند و در آن هنگام قصد کرده بود دوشیزه مورد علاقه اش، پرسفونه، دختر دمتر، را برباید. آن دختر در دره‌ی اِنّا (Enna) با دوستان و همسالان دیگرش در مرغزاری پر از گل و گیاه و پر از گل بنفشه و سوسن سرگرم چیدن گل بود. آن دختر ناگهان گلی را دید که برایش تازگی داشت و پیش از آن هیچ گاه ندیده بود: گلی زیباتر از گل‌های دیگر، زیبا و باشکوه، برای همه شگفت انگیز، هم برای خدایان و هم برای آدمیان فناپذیر. یکصد گل از یک ریشه روییده شده بودند و بوی عطرشان دل آویز بود. آسمان پهناور بالای سر، و حتی زمین نیز، از دیدن آن می‌خندید، حتی امواج شور دریا.
از میان دوشیزگان حاضر در آنجا، فقط پرسفونه آن را کشف کرد، زیرا دیگران در گوشه‌ی دیگر مرغزار گردش می‌کردند. پرسفونه، دزدانه و با دلهره از تنهایی خویش، ولی بی آنکه بتواند در برابر وسوسه‌ی چیدن و گذاشتن آن گل در سبدش پایداری کند، به سوی آن گل گام برداشت، یعنی درست همان گونه که زئوس پیشگویی کرده بود که این دختر از دیدن آن گل توان پایداری را از دست خواهد داد. آن دختر که هنوز شگفت زده بود دست دراز کرد آن گل را بچیند، ولی هنوز آن را لمس نکرده بود که زمین شکافته شد و چند اسبِ چون قیر سیاه از آن بیرون آمدند که ارّابه‌ای را به دنبال می‌کشیدند، و مردی که آن ارّابه را می‌راند هاله‌ای از سطوت و شکوه و ابّهتِ شاهانه ولی تیره و شوم، که هم زیبا و هم هراس انگیز بود، چهره اش را در بر گرفته بود. او دختر را بربود و به سوی خود کشید و او را استوار و محکم نگه داشت. لحظه‌ای بعد دختر از دنیای درخشان و روشن بهاری زمین گذشت و همراه شهریار و فرمانروای مردگان به سرزمین مردگان وارد شد.
این تنها داستانی نیست که درباره گل نرگس گفته‌‌اند. داستان دیگری هم هست که به زیبایی آن یکی نیست. قهرمان آن داستان پسرکی بود زیباروی به نام نارسیسوس یا نارسیس (گل نرگس). این پسر به حدی زیبا بود که هر دختری او را می‌دید آرزو می‌کرد کاش به همسری وی درمی آمد، اما پسرک هیچ یک از آنها را نمی‌پسندید و نمی‌خواست. او با بی قیدی و بی اعتنایی کامل از کنارشان می‌گذشت و به تلاش‌هایی که آنها برای پسند خاطر وی می‌کردند هیچ وقعی نمی‌گذاشت. او برای دوشیزگان دل شکسته اهمیتی قایل نبود. حتی سرگذشت اندوهبار زیباترین پریان، یعنی اِکو (Echo)، نیز نتوانست او را تحت تأثیر قرار دهد. این دوشیزه نورچشمی و مورد علاقه خاص آرتمیس، الهه‌ی جنگل و وحوش، بود ولی این پری مورد نفرت و انزجار نیرومندترین الهه‌ها قرار گرفت، یعنی هرا که به روال همیشگی سرگرم کشف اسرار ماجراهای عاشقانه‌ی زئوس بود. هرا بدگمان شده بود که زئوس با یکی از پریان یا نیمف‌ها سروسری دارد. از این رو به دیدار پریان رفته بود تا ببیند زئوس با کدام یک از آنها رابطه دارد. اما با وجود این، صحبتهای دلنشین و شادی آورِ اِکو او را از پی گرفتن ماجراهای عشقی زئوس بازداشت. او در حالی که سراپا گوش شده بود، پریان فرصت را غنیمت شمردند و از آنجا رفتند و در نتیجه هرا درنیافت که زئوس دلداده‌ی کدام پری است. هرا با همان سنگدلی همیشگی به دشمنی با اِکو برخاست. آن پری نیز در خیل دخترانی قرار گرفت که از سوی هرا به کیفر می‌رسیدند. هرا گفت: «تو همیشه آخرین نفری خواهی بود که سخن خواهی گفت، هرگز قدرت و توان آن را نخواهی داشت که پیش از همه سخن بگویی».
شرایط دشواری بود، ولی دشوارتر از آن هنگامی فرا رسید که اکو نیز مانند دیگر دوشیزگان دلداده، دل در گرو عشق نارسیس گذاشت. وی آن جوان را همیشه دنبال می‌کرد، اما نمی‌توانست با او سخن بگوید. پس با این حال و روزی که داشت چگونه می‌توانست نظر جوانی را به سوی خود جلب کند که به هیچ دختری اعتنا نمی‌کرد؟ اما یک روز متوجه شد که بخت با او یار است و فرصتی پیش پایش نهاده است. آن جوان داشت به دوستان و همراهانش می‌گفت: «کسی اینجاست؟» و دختر با صدای مقطّع پاسخ داد: «اینجا ـ اینجا». دختر هنوز پشت درختان پنهان شده بود و آن جوان او را نمی‌دید و پیوسته بانگ برمی داشت: «بیا!» و این کلمه درست همان کلمه‌ای بود که دختر می‌خواست به او بگوید. دختر با خوشحالی به او گفت: «بیا!» و از پشت درختان بیرون آمد، با دستهای به هر دو سو گشوده. اما جوان خشمگین شد و روی از او برتافت، و گفت: «نمی خواهم! بهتر است بمیرم و نگذارم تو بر من چیره شوی!» اما دختر محجوبانه و با لحنی ملتمسانه گفت: «من می‌گذارم تو بر من چیره شوی!» اما جوان از آنجا رفته بود. دختر شرمسار و با چهره‌ی برافروخته به درون یک غار متروک و دورافتاده پناه برد، و از آن پس هیچ تسلی خاطری نیافت. هنوز هم در جاهای پرت و متروک زندگی می‌کند و می‌گویند که عشق و اشتیاق طوری او را از پای درانداخته است که فقط می‌تواند صحبت کند.
بدین سان نارسیس به شیوه‌ی سنگدلانه و ستمگرانه اش که تحقیر عشق بود ادامه داد. اما سرانجام دعای یکی از دلباختگان دلریش نزد خدایان مستجاب شد: «ای کاش می‌شد این جوان که دیگران را دوست نمی‌دارد خویشتن را دوست بدارد». نِمِسیس، الهه‌ی بزرگ، که خشم راستین معنی می‌دهد، عهد بست که این دعا را مستجاب کند. چون نارسیس بر آب زلال یک آبگیر خم شد تا آب بنوشد، تصویر خود را در آن آب دید و بی درنگ دلباخته‌ی خود شد. وی بانگ برآورد: «اکنون می‌دانم که دیگران چه رنجی به خاطر عشق به من برده‌‌اند، زیرا من خود در آتش خودشیفتگی می‌سوزم ـ با وجود این، من چگونه می‌توانم به آن زیبایی که در آب دیده ام دست بیابم؟ اما نمی‌توانم آن را رها کنم. فقط مرگ می‌تواند مرا برهاند.» و چنین اتفاقی نیز روی داد. نارسیس پیوسته لاغر می‌شد و رو به کاستی می‌نهاد و همیشه بر آبگیر خم می‌شد و تا دیری خیره به درون آب نگاه می‌کرد. اِکو نزدیک وی بود اما نمی‌توانست کاری کند و گرهی از کارش بگشاید. اما در آن هنگام که نارسیس جوان در حال مرگ بود به تصویر خویش نگریست و به آن چنین گفت: «خداحافظ ـ خداحافظ.» و دختر نیز این سخن را به عنوان آخرین وداع با او تکرار کرد. 
می گویند که چون روح نارسیس از رودخانه‌ای که دنیای مردگان را دور می‌زند گذشت، بر لبه‌ی قایق خم شد تا خود را برای آخرین بار در آب ببیند. تمامی آن پریانی را که آزرده و به ایشان ستم روا داشته بود به هنگام مرگ با وی مهربانی کردند و گشتند تا جسدش را بیابند و آن را به خاک بسپارند، ولی آن را نیافتند. در جایی که جسدش رها شده بود گلی نو و زیبا شکوفا می‌شد که آن را به نام و یاد وی نارسیس یا نرگس نامیدند.



نوع مطلب : اساطیر یونان و رم mythology of Greek and Rome، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 11 بهمن 1395 :: نویسنده : آمنه حمیدی
سه شنبه 17 مرداد 1396 09:19 ق.ظ
We are a group of volunteers and opening a new scheme in our community.
Your website offered us with valuable info to
work on. You have done an impressive job and our whole community will be grateful to you.
شنبه 14 مرداد 1396 05:53 ق.ظ
It's an amazing piece of writing in favor of all
the web visitors; they will take benefit from it I am sure.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : آمنه حمیدی
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی